اقلیما

دختر حوا ،برآن است عشق خدا را بجوید

 

خفه شدم از انتظار.

ادامه مطلب
   + اقلیما ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

تحقیقات فلسفی  مطلبی در ارتباط با رئالیسم و مسئله ارزشها بیان نموده که من مدتی بود می‌خواستم مطلبی راجع به مسئله ارزشها بنویسم که با خواندن مطلب ایشان بر آن شدم مطلب ایشان را بیاورم تا زمانی که خودم بتوانم مطلبی پربار تر از ایشان بیاورم(البته اگر توانستم).

بخوانید مطلب را:

از آنجایی که در نگرش رئالیستی، تنها راه دستیافتن به حقیقت تجربه است، در ارتباط با ارزشها نیز راهی بجز تجربه وجود ندارد. اما ارزش چیست؟ سنت نسبتا طولانی در فلسفه وجود دارد که در آن ارزشها را در مقابل واقعیات قرار می دهد و ایندو را از یکدیگر تفکیک می کند. اما در  عین حال چنین تفکیکهایی نه تنها فهم مسئله را آسانتر نکرده اند، بلکه بر پیچیدگی آن افزوده اند. باید توجه کرد که اینکه ارزشها چه هستند و چگونه می توان آنها را از واقعیت تفکیک کرد یک مسئله رئالیستی نیست بلکه کاملا متافیزیکی است. سئوالاتی مانند اینکه ارزشها دقیقا چه هستند، معنای گزاره های ارزشی چیست، طبیعت قضاوت ارزشی چیست و غیره که در حوزه مابعدالطبیعه اخلاق [Metaethics] قرار می گیرند در نگرش رئالیستی وجود ندارند. در واقع، نگرش رئالیستی تنها به واقعیت و تجربه نظر دارد و بدنبال نظریه پردازی متافیزیکی در مورد آنچه در پس پدیده ها وجود دارد نیست، زیرا گفتگو و نظریه پردازی در مورد آنچه فراتر از تجربه می رود به سادگی تبدیل به فرضیه هایی می شود که امکان آزمون آنها، از آنجهت که ارتباطی با واقعیت ندارند وجود ندارد.

   + اقلیما ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

چند وقتی است به این فکر می کنم که چطور می توانم درون خود را بجویم،بشناسم،بپذیرم هرآنچه که هستم حتی بدی هایم و در صدد تغییر خود برآیم نه  حذف بدیهایم،شناخت بدی هایم مهمترین قدمی است که باید بردارم.

خودم چقدر مهمم و تاکنون سهل انگاری می کردم در شناخت خود و حتی روبرو شدن با خودم را...

   + اقلیما ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

دلم از دوستانم گرفته، همانهایی که انرژی مضاعف گذاشتم برایشان...

   + اقلیما ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

حکایتی از امیر کبیر

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌کوبی می‌کردند.
اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

 ...سالها گذشته ما هنوز اندر خم همان کوچه ایم

 

   + اقلیما ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

تعطیلی داروک و هزارتو عمیقا" تأثیر بدی در من به جا گذاشت.

مخلوق و سیبستان در تعطیلی هزارتو مطالبی نوشته اند که فقط درد مرا بیشتر کرد.

هیچ تلاشی برای بهبود صورت نمی گیرد،حالم از انتقاد بهم می خورد،هیچ کس پیشنهاد ندارد،فقط انتقاد،انتقاد و انتقاد...

چه برسرمان آمده؟!!!!

 

 

   + اقلیما ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

 من مدت کوتاهی در زمستان ۱۹۶۲-۶۳ به دلیل اعتصاب چاپ‌خانه‌ها علیه روزنامه‌ها بی‌کار شده بودم. آن موقع با دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم منهتن را از بالا تا پایینش راه برویم. یک روز یک‌شنبه صبح زود با مترو خودمان را رساندیم به اسپویتن دویویل در شمالی‌ترین نقطه‌ی جزیره و شروع کردیم به راه رفتن. بیشترش را در برادوی بودیم و تا باتری پارک را پیاده راه رفتیم. بعد با قایق تا استیتن آیلند رفتیم. تا آن موقع هوا دیگر تاریک شده بود و دیروقت بود. به افتخار خودمان چیزی نوشیدیم و این یکی از بهترین پیاده‌روی‌های زندگی‌ام بود.


بخوانید درباره ی کتاب هنر گم‌شده ی پیاده روی در اینجا

خواب زمستانی متن را از واشنگتن پست ترجمه نموده اند.(تشکر)

   + اقلیما ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

چه دردناک است دیدن کافه ای که جای یک کتاب فروشی را گرفته باشد و کلا" کتاب فروشی با نام داروک تعطیل شده...

مدتها به داروک رفته ام و از محیطش ،از آرامش فروشندگانش لذت برده ام ،کتابهای خوب معرفی کردند،متاثرم بسیار زیاد و به مراتب متاسفتر برای خودمان،چه بر سرمان آمده...

 

   + اقلیما ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

امروز روز جهانی ماکارونی بود،90% همکاران نهار ماکارونی داشتند.

جهت ثبت این روز.

   + اقلیما ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

جستن

 

یافتن

 

و آنگاه

 

به اختیار برگزیدن

 

و از خویشتن خویش

 

با روئی پی افکندن ...

 

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد

 

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

 

از مرگ... احمد شاملو شاعر فرهیخته معاصر...

هیچ وقت دست نوازشی که بر سرم کشیدو فراموش نمی کنم...

 

 

 

 

 

 

   + اقلیما ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد